با صدای نم نم باران از خواب بیدار شدم چه حس خوبی و چه آرامش بخش.

بلند میشم و پنجره اتاقم رو باز میکنم یه نفس عمیق میکشم و تو سینه حبسش میکنم.روی پنجره اتاقم بخار گرفته به یادش می افتم و اسمشو رو پنجره مینویسم.

امروز خیلی دل تنگم...کاش دوباره لیاقت اینو پیدا کنم که به آغوش گرمش برمو گریه کنم اونقدر گریه کنم که آرامش بگیرم و پاک بشم .امروز دلتنگم ...دلتنگ کسی که خیلی دارم ازش دور میشم اما اون...اون از رگ گردنم به من نزدیکتره...آره از رگ گردن نزدیکتر...

چقدر هوا خوب و دو نفره هست...من هستم وخدا و یک کوچه بی انتها ...

دوست دارم ب خاطر اشتباهاتم گریه کنم و بخوام منو ببخشه.اونم منو در آغوش بگیره اشکامو پاک کنه و آروم تو گوشم بگه: انسان جایز الخطاست...لطف و رحمت من بیشتر از ایناست...

امروز دلم هوای خدای مهربونم رو کرده...خدایی که بد کردم بهش اما اون همیشه خوب بود...خدایی که گاهی از رو نادونی ازش سرپیچی کردم،اما اون منو بخشید.خلاصه خدایی که ارحم الراحمینه ،خدایی که عاشقشم.خدایی که خیلی مهربونه بیشتر از اونیکه فکرشو کنیم.

خدایی ک همیشه پیشمونه اما ما خیلی وقتا ازش غافلیم.خدایی که وقتی دستمون ب هیچ جا بند نیست کمکمون میکنه.خدایا عاشقتم.

تا انتهای کوچه بارونی با من بمون و منو تنها نزار بدون تو من ضعیف ترین انسان ها هستم.